کتاب قلمرو آرمانی
اثر نیما شهسواری
بخشی از متن کتاب
آدمی چشم بر جهان گشود و دید که او را با اجتماع و در کنار هم بودن سری سازشپذیر در میانه خواهد بود
او را هیچ طریقتی جز این در میانه نیست که بخواهد با دیگر همنوعان بزید و راهی فراتر از این در برابرش نیست
خویشتن را محتاج به مدد دیگران دید و دانست برای زندگی آرام و در رفاه محتاج بودن دیگر انسانها در کنار خود است آیا بودهاند آنانی که عزلت را بدین اجتماع و با هم بودن ترجیح دهند؟
آیا زندگی آدمی بیآنکه از دیگران مدد گیرد و بدانان مدد برساند قابل گذشتن است؟
آیا هیچ دانسته و ندانستهای در میان است که او به تنهایی و بیمدد از هیچ تن آموخته باشد؟
او دل به بودن با دیگران خوش کرد و دانست برای پیشبردن جهان خویش باید که با بیشماران همدست و همیار باشد تا جهان را به پیش برد، آنگاه که چشم بر جهان گشود،
مادری به پایش بود، او را تیمار کرد و از رنج رهایی داد که این بودن از همان گام نخستین محتاج بودن دیگران است، کودکی بی آنچه والدان او را در آغوش گیرند و مدد به جانش برسانند در میانه نبود و هر چه در میانه است بوی مرگ خواهد داد و اوست که چشم انتظار بیشماران ایستاده تا او را دریابند و دست مدد به سویش بیفرایند
شاید آنگاه که از آب و گل در آمد و جانی در جریان خویشتن دید، بر آن شد تا عزلت و تنهایی را برگزیند و اینگونه بود که به خلوتی رفت،
حال دنیا برایش مشقتبارتر از دیربازان است و تنهایی همهی جهانش را در بر خواهد گرفت